سلام
دلبندم امید که فراق یاد مارا از خاطر شما پاک نکرده باشد و انچنان که محبت شما در قلب ما سکنا گزیده
یادشما مایه ی ارامش و درمان احوال پریشان ماست .
خاطردلبسته ی خودرا از نظر نرانده باشین که اگر از حال ما بخاهید غمی نیست جزدوری از دلنوازترین صدای دنیا تپش قلب شما.امید که وصال هرچه سریعتر فرارسیده و سرگذاشتن بر شانه یشما مایه ی قوت قلب ما شود.
هر چه از عشق بگویم کم است .
خداوند سایه ی شمارا از سرماکم نکند.
وای وای دوشت دالم خلی خلی خلی ژیاد.
کتب مخونم میام خونه همایش مرم کار مکنم خلاصه میگذره دیگه پنج شنبه هام م3 امروزکارای خونمو انجام مدم جمعه هام که درخدمت جناب قلندرم فردا مریم وا3 قلندر شلوار بخریم بهش مگم چکار کنم باهات انقد دوست دارم؟
مگه سو استفاده .هرکار دوس داری و میتونی و درسته و 4 چوبی .مگم چرا اروم میای میری میگه گفتم منتظرم نباشی تمرکزت بپره اومده خونه
مگم چرا هرچی زنگ مزنم جواب نمدی؟
مگه گفتم که جواب دادم ینی.خوبه این تویی که دیر جواب میدی همشاخوبی؟ سلام!
بش مگم حالت خوبه اوضات روبراس کاروکاسبیت دلاره؟
مگه ماخوبیم.
شب موقیه لالا مگم :اگه یه روزی ازم ناراحت شدی یا حوصلمو نداشتی بهم بگو!
مگه:حرفتو درک نمکنم ناراحت شدم چی بگم؟چجوری؟به چه حقی ناراحت شم؟اومده خونه عصبانی:نگومشکل ازمنه چون تویی که جواب منو نمیدی . نپرس چیزی . بعله.
بش مگم زنگ زدم ورنداشتی مگه گوشیم مطب جا مونده بود/منم ناراحت مگه چقدزود کم اوردی؟ خودم کلی دلناگرون بودم گوشیم جا مونده
اذیتم کرد گریم گرفت گفت گریه نکن وقتی همه چی تو این باشه همین مشه خدا همیشه هس نه خاموش مشه نه گم بخند امشب...
گریه مکنم مگه نمیدونم پس بدنیس گریه هرچور راحتی گریه دردناک بده بدتر مکنه . عوض شدی حس بد دارم بهت. شب بخیر...
سلام
دلم خیلی خیلی برای وبلاگم تنگ شده بود.تو این مدت کلی اتفاقای جالب افتاده
1.بالاخره طرحم تموم شد.
وقتی یکی طرحش تموم میشه یعنی
1.ادم شماره نظام پزشکیش اعتبارش کلی میره بالا و اصلا یه جورایی از حالت اجاره ای در میاد
2.ادم میتونه هر جایی که دلش میخواد کار کنه.
3.ادم میتونه بره خارج از کشور.
4. ادم احساس سبکی میکنه.
5.ادم حس پسرایی که کارت پایان خدمت دریافت میکنن رو با تمام سلول هاش درک میکنه.
6.ادم هیچ تعهدی به دولت نداره.
7.ادم دیگه مجبور نیست روزی 40 تا مریض 900 تومنی رو ویزیت کنه.
8.ادم هرچند هنوز روم به دیوار پزشک عمومیه ولی خودشو در نقطه ی حرکت به سوی دستیاری میبینه.
9.ادم دیگه مجبور نیست متلک های شوهر و پسرش رو که میگن از صب تا ظهر چوب میکنی تو حلق خلق الله رو تحمل کنه.
10.ادم حس ادم بودنش دو چندان میشه.
وخبر دوم این که:
2.ثبت نامازمون دستیاری رو ه مدادیم رفت.
1.جراحی عمومی 2. جراحی مغز 3. جراحی قلب 4.چشم
1.بنده تمایل شدید به جراحی عمومی دارم.
2.از همون بدو ورود به پزشکی از تاسیس مطب بدم میومد چراشم نمیدونم و در طول زندگی حرفه ایم امکان نداره که مطب تاسیس کنم (اصلا اعصابم به هم میریزه از یه جا نشستن و مریض ویزیت کردن).
3.هیچ علاقه ای هم به لباس سفیدم نداشتم و ندارم.
4.من عاشق سرجری هستم ولباس سبز خوشرنگش.
5.وقتی هنوز وارد پزشکی نشده بودم میخواستم چشم پزشک شم.
6.اوایل دانشجویی میخواستم روانپزشک شم.
7. مادرم دوست داره اطفال بخونم.
8.پدرم دوس داره قلب بخونم.
9.به طور میانگین در دوران دانشجویی میخواستم نورو سرجری بخونم.
10.دلیل عدم انتخاب رشته ی اطفال نداشتن اعصاب لازم برای تحمل گریه ی بچه هاست.
11.دلیل انتخاب رشته ی چشم ،موقعیت عالی همسرم در این زمینه هست.(فوق تخصص قرنیه) شخصا خیلی علاقه ندارم.
12.تمام دوستانم معترض بودند به عدم انتخاب رادیولوژی.
13.مادر همسرم گیری داده به زنان زایمان(اگر میخواستم زنان بخونم اصلا ادامه تحصیل نمیدادم).
و
این هفته همسر بنده 39 ساله شدند.
ماه اینده پسرم 5 ساله میشه.
بنده 30 ساله میشم.
و
هه هه داشتم دفتر خاطراتم رو میخوندم
کجاست او ن خانو م دکتره که میخواست هر جور شده دستیاری بره امریکا.
کجاست اون خانوم دکتره که بعد از فارغ التحصیلی قرار نبود 1 روزم تو ایران زندگی کنه .
کجاست او ن خانوم دکتره که میگفت نسل ما ازدواج نمیکنه.
کجاست او ن خانوم دکتره که قرار بود ویلون یاد بگیره.
کجاست او ن خانوم دکتره که میخواست 60 تا ثبت اختراع کنه بعد دستیار شه.
به قول شوهرم :
NOT ONLY نرفتی امریکا.
BUT ALSO ایرانم امید نداری قبول شی.
خدا بده برکت دانشگاه ازاد رو.
خالم میخواد دفاع کنه:
ببخشید که شکوفه یه شیکم زاییده ها!!!!!!!!!
انفجار
1. واحد زاییدن شیکمه.
2. زاییدن چه ربطی به دستیاری داره.
3. همسرم از اون موقع هرچی میشه برمیگرده میگه ((اهان حواسم نبود شما یه شیکم زاییدین!!!))
و
1.الودگی هوا روی من تاثیر خیلی بدی میزاره خستگی و سر درد و ...
2. همسرم اخرین ماه های فوق رو میگذرونه و احتمالا چند روز دیگه هم سمینارش باشه.
3.من امسال برای اولین بار سفر خارج از کشور میرم (البته مکه رفتم ها منظورم توریستیه).
4.مقصد ما ترکیه واهد بو البته انتالیا هم (از 15 اسفند تا 20 فروردین)
3.5تا خانواده ی 3 نفره هستیم یعنی ما و دو ستای
خو نوادگیمون .
6.مهدیار کوچک ترین عضو گروه خواهد بود.
7.با تور نمیریم خودمون میریم.
8.اکیپ پزشکیمون تکمیله
1. اورولوژیست
2. چشم پزشک همسر بنده
3.غدد
4.دندانپزشک
5.عمومی (بنده)
6. اون یکی عمومی
به ترتیب سن مرتب کردم.
و
پدرو مادر همسرم رفتن عتبات عالیات.
با این اوضاع نا امن عراق.
همسرم از استرس تب خال زده.
مهدیارم میخواستن ببرند من هم راضی بودم خوب شد همسرم یهو لحظات اخر احساساتش گل کرد و مهدیا رو از اتوبوس پیاده کرد
و گرنه تا حالا سکته کرده بودیم جفتمومنم.
بعضیا چه قدر دلشون خجستست!!!!!!!!
کتاب مینویسن!!!!!!!!!!
ما همین نیم چه وبلاگ رو هم به زور پر میکنیم
پ.ن:کیف کردین متن تشریحی رو تا حالا این جوری ننوشته بودم.
پ.ن 2:مهدیار دیگه از دیکته صفر نمیگیره باورتون میشه بچه 5 ساله از دیکته در سطح دوم ابتدایی 16 بگیره !!!!!!
بنده شخصا همیشه دیکته 20 و 19 بودم.
زن عموی مهدیار قراره واسه مهدیار به زودی یه دختر عمو بیاره.
خواهرم هم بعد از ماههای محرم و صفر عقد میکنه.
داداشم هم وارد کار اموزی دندون شده .
(خودش دندوناش افتضاحه)(رشتش دندون پزشکیه وتنها دلیل انتخابش هم موقعیت مالی هست و امسال سال سومه).
خواهرم اصلا قصد نداره ارشد بخونه (لیسانس روانشناسیه.)
شوهر اینده خواهرم هم مهندس کامپیوتره(وضعش از شوهر فوق متخصص من بهتره)
یکی از خواستگارای پرو پا قرص مجردیم رو اون روز با دختر و پسرش و زنش تو مرکز خرید دیدم اون منو نشناخت)
بالاخره مام سفر رفتیم و برگشتیم که حال حواشیش رو مینویسم
از دوستای عزیزم که اومدن و این وبلاگ رو خوندن ممنون و متشکر
از این که از مهدیار من خوشتون اومده خوشحالم و احتمالا از مکالماتی که در طول سفر رخ داده بنویسم که دیگه ....
اما دوستانی هم میخواستند درمورد چند زبانه بودن مهدیار بدونند
من و همسرم که تازه عقد کرده بودیم تصمیم گرفتیم برای تقویت زبانمون با هم انگلیسی صحبت کنیم (که این خودش کلی ماجرای جالب داره جالب ترینش این که همیشه همدیگرو که میدیدیم یه دیکشنری فارسی به انگلیسی هم همراهمون بود)بعد از عروسیمون هم تو خونه باهم انگلیسی صحبت میکردیم و چون دروسمون به زبان انگلیسی بود یه فیلم اموزش زبان تخصصی همیشه تو خونه ما برقرار بود و کلا نا خواسته ریتم خونمون انگلیسی بود و مهدیار تقریبا 1 سالش بود که زن عموی تازه وارد و اتفاقادانشجوی زبان متوجه شد که مهدیار بعضی کلمات انگلیسی رو کاملامیفهمه و مشکلی هم در درکش نداره و مارو تشویق کرد تو خونه باهم بیش ترانگلیسی صحبت کنیم و البته برنامه های تی وی هم معمولا تو خونه ما کارتون های زبان انگلیسی هستش و البته مهدش هم به این موضوع کمک کرده از طرف دیگر همون طور که قبلا هم نوشتم مهدیار تا 2 سالگی کاملا با مادر بزرگش (مادر همسرم)بود و ایشون زبانش منحصرا ترکی هستش و اصلا در خونواده من و شوهرم همه ترکی حرف میزنن مهدیاردر اون زمون و البته الان برای ارتباط با فامیلاش مجبوره که ترکی صحبت کنه
و البته این رو هم بگم که هنوز الفباش روکامل بلد نیست و فقط به صورت شنیداری یاد گرفته صحبت کنه
در مورد دوستانی هم که دوست دارند بچه های عزیزشون انگلیسی یاد بگیره پیش نهاد میکنم از ابتدا گوش های فرزند دلبندشون رو به زبان انگلیسی عادت بدن و جالبه بدونن که هیچ تداخلی با زبان اصلی نداره چرا که بچه ها ی ۳ساله میتونن به ۳ زبان تسلط کامل داشته باشن که البته مهدیار فقط میتونه انگلیسی و ترکی رو در حد جنرال و عمومی صحبت کنه ولی در مورد زبان فارسی هم میتونه بخونه و هم بنویسه بازم ممنون
و
اگر باز هم سوالی بود باعث افتخار ه که پاسخ گو باشم .
یه پسرکوچولو که در دنیای کودکانه خودش به سر میبره و اتفاقا عجیب دنیای قشنگی داره
تمام ارزوش این که ماشین هاشو هی بیش تر و بیش تر کنه و یا دوچرخه شماره 16 ش رو 20 کنه و یا بتونه توکلاس زبان دیکتشو 20 بگیره و خیلی چیزای دیگه
که البته مرد عنکبوتی هم سر جای خودش هست و تکونم نمیخوره
حالا یه مامانم داره که گاهی اوقات شرمنده گل پسرش میشه خب یه کمی سرش شلوغه یه کمی هم از بس تو دوران دانشجوییش شلوغ بازی کرده و پارک و سینما رفته دیگه حوصله ی اینجور چیزارو نداره
پسرمن مطمئنا مرد بزرگی میشه
چون هرروز توگوشش میخونم که:
بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیبا
و البته پسری که تو این سن کم 4.5 میتونه فارسی و انگلیسی و ترکی که زبان اصیلشه رو به راحتی صحبت کنه و کتاب بخونه
و میتونه ربات بسازه و چراغ ماشین مامانشو در س کنه
پسری که 7 صبح میره و 7 شب میا د وامید میره که تحصیلات ابتدایی و متوسطش رو بتونه تو سن 12 تموم کنه
مرد بزرگی میشه
اطمینان دارم
پسرم
عزیزکم
دوستت دارم
تو اون صورت نازت
ابروهای پرپشتت که یه کمی هم اخمو و گرفتت کرده
تو با اون صورت گندمی رنگ و لبای قرمزت
اخ گلم
میدونم مامانی خیلی کم تجربگی کرده میدونم خیلی وقتا حرفاتو نفهمیدم گلکم
مکالمه ی بین من و پسرکم:
مامان
-جان مهدیار
پول بده برم بازی جدید بخرم
-اخه تازه خریدی اون بازیه جک گنجشکه رو
اخه مامان انو بازی کردم خسته شدم دیگه
-خب با ماشینات بازی کن تا بابایی بیاد با هم برید بخرید
نه مامانی بی خیال شو به بابا بگم پلی استیشن میگه جمش کن الان چشت ضعیف میشه
-منم نمیتونم بهت اجازه بدم تنها بری بیرون
درحالیکه زیر لب چنین غر میزند :این از این اونم از مردش(منظورش من و پدرش هستیم)
با دهن کجی:این جا نرو اونو نخور و....
میرسه به اتاقش
و میگه:
برای شام هم تن ماهی یا جوجه کباب
الا فداش
مکالمه نوع دوم
نیمه شب
مهدیار با فریاد
کی این کورلو خاموش میکنه هی؟
و کولر یا به قول خودش کورل رو روشن میکنه
میرم بهش سر میزنم پتوش رو کشیده رو خودش
من:مجبوری کولر و روشن کنی و خودت رو پتو پیچ و
کولرو خاموش میکنم
و تا صب این ماجرا ادامه داره
مهدیار و باباش:
بابا:اقا مهدیار چه خبر؟
مهدیار:بابا جون چه خبری می خواستی باشه این مامان خانوم فک میکنه پادشاهه سلطانه
به من زور میگه (من بدبخت) اولش به ادم زور میگه بعد میگه پسرم بیا برات جوجه کباب درس کردم
این مامان عند دوستی خاله خرسس!!!!
نتیجه اخلاقی این ماجرا:
من تو خونه مظلوم واقع شدم
حالا ادامه
بابای مهدیار که در این لحظات داره غش غش میخنده و به من ه هی اشاره میکنه و مهدیار هم اصلا به من نگاه نمیکنه !
باباش:مهدی جون این که چیز جدیدی نیست حرف جدید بزن!
مهدیار:اره بابا راس گفتی بیا بریم یه مامان دیگه بیاریم این اصلا مدلش خوب نیس
باباش کاملا وسط ولو شده و دلش رو گرفته وهر هر میخنده !!!!!
منم در سکوت به سر میبرم و به این فکر میکنم که امشب جوجه کبابارو تنهایی بخورم همشو بیشتر می چسبه!!!!!!!!!!!
سلام
دیرو ز شوهرم سرزده اومد خونه و با عجله دنبال یه سری از مدارکاش می گشت هرچی اینور و اون ور رو گشت و البته من هم بهش مطلق شدم ،گشتیم .
پیدا نشد که نشد
که یهو من یادم افتاد تمام مدارک ها و کاغذیجات مهم و با ارزشمون رو گذاشتم تو یه باکس و طبقه فوقانی کمد دیواریه که البته چون اون طبقه از پشت با سقف سرویس بهداشتی که یه کم پایین تره یکی شدن به فضای خیلی باریک و درازی ایجاد شده و مدارک اون ته ته بود که مجبور شدیم همه ی وسایل رو بریزیم بیرون تا اون رو پیدا کنیم خلاصه شوهرم مدارکش رو پیدا کرد و من موندم با یه اتاق پر از خرت و پرت که یهو یه کیسه پلاستیک با ارم کانون فرهنگی اموزش توجهم رو جلب کرد وقتی بازش کردم ناگهان رفتم به 10 سال پیش عجیب بود دقیقا 10 سال پیش
شهریور 79
تو اون کیسه دفتر برنامه ریزی بود
سالی که من کنکور داد م یعنی سال 79 اولین سالی بود که اون دفتر چاپ میشد البته قبلا هم خودمون دستی درس میکردیم ولی اون دفتر یه چیز فوق العاده بود
خلاصه یادم افتاد که وقتی به توصیه ی یکی از دبیرام رفتم و اون دفتر رو خریدم از مرکز کانون مدیر فروش به من گفت شما 28 امین نفری هستید که این دفتر رو تهیه میکنید
و بهم گفت اگر میخوای از این دفتر استفاده کامل ببری
یادت باشه
امسال این دفتر
پدرته ،مادرته،دوستته،همه چیز و همه کسته
اگر بهش قول و تعهد داشته باشی تو زندگیت معجزه ای به پا میشه
دقیقا 11 شهریو ر بود که خریدمش و دقیقا 14 شهریور بود که شروع کردم توش نوشتن
اصلا باورم نمیشد که من اون سال میانگین روزی 14 تا 15 ساعت درس میخوندم وتست میزدم .
اون دفتر اون سال تنها چیزی بود که واقعا بهش احساس تعهد داشتم
بعد از این که تمام خونه ها و جداولش رو پر میکردم در حواشی دفتر جملات زیبایی هم به حالت دعا نوشته بودم
که اگر وقت شد یه روز تایپش میکنم
دفتری که من اون رو جدی گرفتم و اون منو وبعد همون سال پیچیدمش لای این کیسه و انداختمش یه کنجی و هیچ وقت هم از سال 80 به بعد نگاش نکرد ه بودم به فال نیک گرفتم و رفتم یه دفتر دیگه خریدم تا خودم رو برای ازمون دکتری تخصصی اماده کنم برای ازمون سال ۸۹
راستش اون سال در مخیلم هم نمیگنجید که ۱۰ سال بعد دوباره ..
به عجیب غریبیه دنیا تازه پی بردم
دختر ناز نازوی شلخته و عجیب غریب سال ۷۹
مامان مهدیار سال ۸۹
راستش برای خودم باور نکردنیه ۱۰ سالی که سپری شد
۱۰ سالی که انگار برق بود
نه نور بود
باسرعت بالا با تمام اتفاقات خوب و بدش
۱۰ سال بعد چی میشه؟
کی هست ؟
کی نیست ؟
من هستم ؟
یعنی ۱۰ سال دیگه هم میشینم دفتری که امروز خریدم رو ورق بزنم
یا
شروع کنم این وبلاگ رو از اول خوندن
دلم میخواد گریه کنم
برای روزایی که سپری شد
در مقطعی از زمان دلم میخواست در یک فضای بی انتها بدون هیچ مقصد و مبدا ودر خلا مطلق و مطمئنا بدون مصرف انرژی فقط بدو م و بدوم و...
کاش در یک جزیره بزرگ وسط یک اقیانوس بزرگ که هیچ کس در هیچ کجای این اصطلاحا کره ی خاکی با این که همچین کره ی کره هم نیست به فکرش خطور هم نمیکنه
باشم و کمی غذا و اب برای نمردن
کمی اکسیژن و کمی گرافیت برای نوشتن و واقعا نوشتن
تهنای تهنا
و شاید بهترین ویژگی این جزیره همین باشد
تهنایی
در کل شاید نشودچنین ارزوهایی رو محقق کرد
اما میتوان فهمید نتیجه چنین ارزوها یی ارامش است و بس و البته میشود به نتیجه اش دست یافت
یعنی اگر مادرم نگرانم باشد تنها نیستم؟
یعنی اگر کنار همسر و پسرم باشم تنها نیستم ؟
یعنی اگر در یک جمع باشم تنها نیستم؟
یعنی اگر دوستی دستم را بفشارد تنها نیستم؟
اما نه
تنهایی مفهومش عدم حضور نیست
یعنی در تمام حالاتی که نوشتم تنهایی هم چنان وجود دارد و فقط فراموش می شود همین
و اصل موضوع حتی اگر تمام دنیا هم با من همدل و هم زبون باشند پاک نشده است
و فقط ما انرا نمی بینیم
راه حل این تنهایی که من میخواهمش و همزمان نمی خواهمش
عشقیست الهی
حالیته؟؟؟؟
ما کجای کاریم؟
ایا در دنیایی که زندگی میکنیم ؟یا دنیایی که در ما زندگی مکند؟
یا دنیایی که تواما ما در او و او در ما ؟
آیا خداوند سنت های خودرا به ما خواهد اموخت ؟
آیا من دارم برای زندگی کردن می جنگم؟
اری شایدد ارم میجنگم ولی ایا تلاش برای رسیدن به ان چه که باعث شود هزاران سال در این دنیا راحت زندگی کنم جنگ است؟
و ایا تلاش برای این که پس از ان که لحظه ای بعد جان سپردم بتوانم در مقابل خداوند بنده ی خوبی باشم جنگ است؟
سوالیست:
آیا ما داریم میجنگیم ؟
اگر جنگ ما جنبه پویایی بیه خود بگیرد خوب است ولی و اما اگر جنبه اش گستاخی باشد چه کنیم؟
مگر نه ان که گستاخی در مقابل خداوند جرم بزرگیست
ولی و اما
أیا معتقد نبودن به نظام جبری گری و در عوض اعتقاد به مساله ی پویایی قضا و قدر جنگ است؟
ترسم از این نیست که تئوری هایم با عملی هایم در یک سو نباشد چه بسا که هست
میترسم که که بفهمم تئوری هایم از پایه اشتباه است.
می بافیم و می بافیم و هیچ خبر نداریم که چه میبافیم؟
آخرش قراره قالیمون چه شکلی شه ؟
یعنی کسی می خردش؟